X
تبلیغات
زولا
* همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادته* 

کبوتری به دنبال معشوق
  • پسری با کفش های کتانی

  • سهم من از بوسه ی باد

  • قاصدک و حکایتی دیگر

  • جاده اش یکطرفه است

  • دغدغه های ثبت شده

  • حتی اگر بهار نیاید

  • ساکن جزیره تنهایی

  • فرشته دوست دارم

  • گاهی نگاهی یادی

  • سایه روشن باران

  • اندوه جوان بودن

  • فرشته آسمانی

  • تنها برای غرورم

  • به جان شیرین

  • نردبانی تا ماه

  • تنهاترین تنها

  • سینوس آلفا

  • با من بمان

  • بانوی سیب

  • برج و کبوتر

  • باور باران

  • دختر پسرا

  • دفتر عشق

  • پاپ کرون

  • غریب تنها

  • عصر یخی

  • وهم سبز

  • رز سفید

  • با نمک

  • Lov3

  •  

     
    یکشنبه 18 اسفند 1392

     

    ته هر زمستون

    یک هفته به عید،

    یه چیزی توی این سینه چنگ می زنه...

    تو این سالهایی که بی تو گذشت، دارم با خودم از تو حرف می زنم... یه مشت گل میارم سر خاک تو، که تو حس کنی دنیا تو مشتمه.... دوباره به خوابم بیا تا منم حس کنم وجودت عینه کوه پشتمه

    پ.ن: پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 …….

    تاریخ آخرین پستی که توی وبلاگ گذاشتم، آخرین شبی که نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم فردا عزیز ترین آدم زندگی ام رو از دست میدم و اون آخرین شب عمرش رو داره زندگی میکنه!

    کاشکی برگردم به اون شب، همون شبی که خوشحال بودم از اینکه بعد از چند روز فردا می بینمش. اما افسوس وقتی رسیدم با جسم بی جونش مواجه شدم.... اگر برگردم به اون شب درست مثل شبی که رفت، تا صبح کنارش میشینم. ازش می خواستم اینقدر برام حرف بزنه که تا دنیا دنیاست صداش از توی گوشم بیرون نره. آخه دوساله که من دارم با این صداها زندگی می کنم و دلتنگی هامو پر می کنم

     

     

    پنج‌شنبه 18 اسفند 1390

    لطفاً خودتو به مردن نزن!!
    شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

    نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

    زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.

    هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.

    در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

    سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

    بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

    شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

    زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

    به دوست های قدیمیت تلفن بزن.

    شمال برو . شنا کن.

    هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

    خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

    جوراب های رنگی بپوش.

    مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.

    به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.

    دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .

    به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.

    قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.

    از خواب های بد بپر و آب بخور.

    بسم الله الرحمن الرحیم بگو .

    به باغ وحش برو . چرخ و فلک سوار شو . پشمک بخور.

    کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.

    خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.

    یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.

    بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپید بپوش.

    شیرینی بخر . با بچه ها توپ بازی کن . برای خودت برنامه بریز.

    قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
    خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!

    برای خودت دعا کن که آرام باشی.

    وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی

    تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

    برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛
    آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون

    کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

    برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.

    بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

    برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

    برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

    چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

    ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

    برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که

    باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی

    در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران

    و سنگلاخ های برف گیر است.

    برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی

    چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن

    به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
    هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

    برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
    برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت

    بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.

    باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
    بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
    تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
    و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی

    بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

    برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و

    نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
    برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
    هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها

    بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را

    و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
    اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت

    پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن

    تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

    آن وقت صدایش کن؛

    به نام صدایش کن؛

    او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

    تو صریح و ساده و رک بگو.

    هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

    شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند

    که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس

    پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،

    دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،

    اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،

    دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن و عشق بدهد.
    آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده.

    که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!

    دیگران را فراموش نکن !

    خلاصه اینکه اگه دوست داری بمیری برو خودکشی کن اما خودتو به مردن نزن!!!

    جمعه 2 اردیبهشت 1390

     

     

    باز هم ساعت هفت  

    با امروز هفت ماه است 

    رهگذر همیشگی 

    یک سبد گل سرخ 

    برای دختر همسایه هدیه می آورد 

    رهگذر خاموشی 

    که هنوز بعد ماه ها 

    با اضطراب دلدادگی  

    گلها را نثار پلکان خانه همسایه می کند و آرام 

    می گریزد 

    رهگذری که شعر می خواند و خیس از هجوم اشک هایش 

    می گریزد 

    و هنوز نمی داند 

    دختر زیبای همسایه در ایوان پشتی خانه 

    برای کودکش لالایی می خواند..... 

     

     

      

    پ.ن: 

    توی دنیای کوچیکی که توش تنفس می کنم، کوه های زیادی هست... ؛ اما هیچکدومش به هم نمیرسه! در ازاش آدم های زیادی داره که شاید چند سال پیش اهلیشون کرده باشی... همین که بهشون می رسی باید شونه هاتو بهشون هدیه کنی! 

     

    پنج‌شنبه 16 دی 1389

     

     

    کسی می گفت:« بازی روزگار را نمی فهمم، من تو را دوست دارم، تو دیگری را، دیگری مرا، و ما تنهاییم»!

    هرچه فکر می کنم، پرستوی خیالم بیشتر در سرزمین این تنهایی اوج می گیرد.

    کاش مثل شازده کوچولو بودم؛ یکدل و باصفا! آنوقت انقدر نگاهم رمزآلود و زیرک بود که معنی همه ی رخدادها را می یافتم و فکر می کردم که ستاره ها به این دلیل می درخشند که هرکس بتواند روزی ستاره ی خودش را پیدا کند.

    - سلام!

    - سلام.

    - من اینجام... زیر درخت سیب.

    - تو کی هستی؟... وای که چقدر خوشگلی!

    - من روباهم.

    - بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته است.

    - نمی توانم با تو بازی کنم. آخر هنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

    - معذرت می خوام... آه... اهلی کردن یعنی چه؟

    - اینجا دنبال چه می گردی؟

    - دنبال آدم ها، من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

    - اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه و دلبستگی. اگر تو مرا اهلی کنی مثل اینست که زندگیم با طلوع خورشید روشن شود. آن وقت، من صدای پاهای دیگر مرا وا می دارد که با عجله به درون لانه ام در زیر زمین بروم؛ اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی، مرا از لانه ام بیرون می کشد. یک چیز دیگر؛ نگاه کن! آن گندمزار را می بینی؟ من نان نمی خورم؛ به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد، و البته این موضوع جای تأسف دارد. اما موهای تو طلایی است. حالا اگر تو مرا اهلی کنی، فکر کن چه اتفاق جالبی می افتد! همین گندمزار طلایی، مرا به یاد تو می اندازد و صدای وزیدن باد در گندمزار را هم دوست خواهم داشت... . 

    .  

    .

    پ.ن: آخرین بار کی اهلیت کرد؟ آخرین بار کی رو اهلی کردی؟

    یکشنبه 23 آبان 1389

    شهریار کوچولو گفت : بیا با من بازی کن نمیدانی چقدر دلم گرفته...

    روباه گفت :نمیتوانم باهات بازی کنم .هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

    شهریار کوچولو پرسید : اهلی کردن یعنی چه؟

    روباه گفت : چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است...! 

    آنوقت ها که شازده کوچولو می خواندم.به این قسمت که میرسیدم هی با خودم زمزمه می کردم : اهلی کردن ... ایجاد علاقه کردن... اما یاد چیزی نمی افتادم.انگار نمی فهمیدم... فقط می فهمیدم چیز قشنگیست اهلی کردن ! و این قسمت را دوباره و دوباره می خواندم.

     

    روباه گفت : هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد!

    شهریار کوچولو پرسید : رسم و رسوم یعنی چه؟

    روباه گفت : این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.

    این روزها برای من ، با تمام روزها دیگر  فرق می کرد ...  

     

    روباه گفت : اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

    .................................….

      

    روباه گفت :و اما  رازی که گفتم خیلی ساده است : جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی شود  دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

    شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

    -         ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ای.

    شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : ... به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ام .

    روباه گفت : آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند  اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا همیشه نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی  !

    .

    .

    چقدر این جمله  را دوست دارم. ولی چقدر ازش میترسم:

    تو تا همیشه نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی ... 

     

     

    پ.ن1:  وقتی همه به لبخند های بلند و طولانی و حرف های پر انرژی و پر از امید تو عادت کرده باشند ... دیگر جایی برای یک اخم کوچک حتی نداری ... کافی ست یک بار دلگیر باشی ... همه با تعجب نگاهت می کنند که از تو بعید است ... که تو چرا؟ ... آن وقت است که همین طوری به حفظ لبخند هات ادامه می دهی و کسی هم لازم نیست بفهمد توی دلت چه خبر است ... اصلن لزومی هم ندارد کسی بفهمد ... خودت که بدانی کافی ست  ... 

      

    پ.ن2: حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!!!

    شنبه 1 آبان 1389

    نمی دانم رد خیال را در زندگی گم کرده ام؛ یا رد زندگی را در خیال!؟

     

    مدام به خودم می گویم؛ قرار نیست همه چیز را حل کنی..!

     

    قرار نیست پیش بینی کنی...

     

    یک وقت هایی باید زد و همه پل های پشت سر را شکست...

     

    باید خطر کرد ... یک وقت هایی هم باید نشست و نگاه کرد

     

    الان مدتی است که حس میکنم، نشسته ام و نگاه می کنم.

     

    دویدن هایم٬  دویدن نیست ... چیزی از نشستن و نگاه کردن کم ندارد!!

     

    و حسی در درونم می گوید،‌ الان وقت نگاه کردن نیست. باید خطر کرد...

     

    باید پرید  این همهمه های روزانه در سرم می چرخد و می چرخد و فکر میکنم٬

     

    بهانه بی حال و حوصله بودن٬‌ ضعف و تهوع دوباره ام که تمام شود!

     

     ازکجا شروع کنم؟!

     

    و این چهار تا کلمه٬ میتواند تا همیشه جلوی شروعش را بگیرد.

     

    هروقت که ندانستم از کجا باید شروع کنم،

     

    ‌هیچ وقت شروع نکردم... دوستش ندارم

     

    می خواهم به طبیعت اعتماد کنم و بگذارم کار خودش را بکند

     

    اما نمی دانم الان طبیعت در پریدن است یا نشستن و نگاه کردن!؟

     

     

                                                      

     

     

    پ.ن: باید یه دستی به اینجا بکشم، قالبش خیلی قدیمی شده، خیلی گل و بلبلی شده. دارم یه کارایی واسش می کنم!

           

    سه‌شنبه 27 مهر 1389

    گاه یک سنجاقک  به تو دل می بندد

    و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

    تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها

    روی موهای سرت بنشیند

    یا که از قطره آب کف دستت بخورد

    گاه یک سنجاقک

    همه معنی یک زندگی است .

    تولدت مبارک سنجاقک زیبای من    

      

                            نسیم اینجا رو کلیک کن..... (فقط یه کم صبر کن)   

     

                                          

     

     

     

    پ.ن: چون این وبلاگ رو دوست داری، برات اینجا تولد گرفتم .خیلی فکر کردم که چیزی بهت بدم که بتونی واسه یادگاری با خودت ببری، ولی هیچی به ذهنم نرسید... شاید این هدیه کوچیک غیبتم رو توی این چند روز یه کم جبران کنه

    ......امیدوارم سال دیگه که برگشتی بازهم تولدت رو باهم جشن بگیریم 

    ......من اینجا همیشه به یادتم 

      
    شنبه 24 مهر 1389

     

      

     پی نوشت: پر از پی نوشتم 

     

    پنج‌شنبه 15 بهمن 1388

    آشنایی من و تو یک شراره ی مختصر بود

    که در تکاتک، ثانیه شمار ساعت تو

    به گذشته ها پیوست

    آشنایی من و تو...

    یکی ترانه ی دلنشین بود

    که در کوتاهترین صفحه مدور

    دور می زد

    و چه زود

    به خش خش خوره وار تنهایی

    منتهی شد

    آشنایی من و تو...

    یکی باران اندک بود

    که خواب پنجره ی اتاق

    هیچ شاعری را نیافت

    آشنایی من و تو....

    یکی پرنده ی کور بود

    که هی به در و دیورا می خورد

    و دست آخر

    درهزار توهای وحشت

    گم شد

    آشنایی من و تو....

    یکی نسیم فرح بخش بود

    که هنوز نرسیده به موعد

    از پای و پوی افتاد

    آشنایی من و تو...

    یکی ستاره ی بی تملک بود

    که شهاب شرزهی غفلت

    او را به هزار تکه ی ناچیز تجزیه کرد

    آشنایی من و تو....

    در آغاز روییدن ها مرد

    و بر لبان برآماسیده مان ماند

    که از چشمه تجلی عشق

    بنوشیم و سیراب شویم

    دنیا فرصت بزرگ نبود

    چنان که گمان می بردیم

    مجال اندکی بود

    در آن درآییم

    و عشق را تجربه کنیم

    که نشد... که نشد...!!!

     

    سه‌شنبه 8 دی 1388

    تو را نمی دانم

    اما اولین نگاه من به تو

    نه از سر مهر بود

    و نه در زیر ماهتاب،

    و روزگار بارها و بارها

    نگاه ما را در هم آمیخت

    تا به تو بیاندیشم

    اما این بار

    از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

    هر چند که دیگران

    معنی این نگاه را نفهمیدند.

    امروز مرور می کنم آن روزها را

    و یقین دارم بسیاری همچون من

    نیازمند این نگاه به زندگی هستند.

    شاید این تجربه

    آنان را به راهی که دشوارتر است برساند.

     

     

    الهه ناز- بنان

    نسا رضایی