خاطرات مادرم

*همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادته*


کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388

آشنایی من و تو یک شراره ی مختصر بود

که در تکاتک، ثانیه شمار ساعت تو

به گذشته ها پیوست

آشنایی من و تو...

یکی ترانه ی دلنشین بود

که در کوتاهترین صفحه مدور

دور می زد

و چه زود

به خش خش خوره وار تنهایی

منتهی شد

آشنایی من و تو...

یکی باران اندک بود

که خواب پنجره ی اتاق

هیچ شاعری را نیافت

آشنایی من و تو....

یکی پرنده ی کور بود

که هی به در و دیورا می خورد

و دست آخر

درهزار توهای وحشت

گم شد

آشنایی من و تو....

یکی نسیم فرح بخش بود

که هنوز نرسیده به موعد

از پای و پوی افتاد

آشنایی من و تو...

یکی ستاره ی بی تملک بود

که شهاب شرزهی غفلت

او را به هزار تکه ی ناچیز تجزیه کرد

آشنایی من و تو....

در آغاز روییدن ها مرد

و بر لبان برآماسیده مان ماند

که از چشمه تجلی عشق

بنوشیم و سیراب شویم

دنیا فرصت بزرگ نبود

چنان که گمان می بردیم

مجال اندکی بود

در آن درآییم

و عشق را تجربه کنیم

که نشد... که نشد...!!!

 

سه شنبه 8 دی ماه سال 1388

تو را نمی دانم

اما اولین نگاه من به تو

نه از سر مهر بود

و نه در زیر ماهتاب،

و روزگار بارها و بارها

نگاه ما را در هم آمیخت

تا به تو بیاندیشم

اما این بار

از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

هر چند که دیگران

معنی این نگاه را نفهمیدند.

امروز مرور می کنم آن روزها را

و یقین دارم بسیاری همچون من

نیازمند این نگاه به زندگی هستند.

شاید این تجربه

آنان را به راهی که دشوارتر است برساند.

یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388

هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را مسئول تقدیر دانستی. 

چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی، جز آنکه که هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت... 

پس به کدامین گناه ناکرده 

سالهای عمر را - تنها به خاطر دیگران- با هیچ معامله کردی.....

جمعه 6 آذر ماه سال 1388

همه  چی آرومه . تو به من دلبستی . این چقدر خوبه تو کنارم هستی.... 

همه چی آرومه.  غصه ها خوابیدن. شک نداری دیگه تو به احساس من... 

همه چی آرومه . من چقدر خوشحالم . پیشم هستی حالا به خودم می بالم 

تو به من دلبستی از چشات معلومه. من چقدر خوشبختم . همه چیز آرومه..... 

 

 

 

 

 

پی نوشت: 

اینم زمزمه این روزهای تو.......

جمعه 15 آبان ماه سال 1388

می نویسم: .........

نگاهی به من می اندازد به نقطه چین های لم داده روی تن کاغذ. می گوید:

-        باز که شروع کردی؟! برای هزار و یکمین بار، لطفا نقطه چین ننویس! من این زبون رو بلد نیستم. L

-        یعنی چی که بلد نیستی ؟؟؟!!! باید یاد بگیری. زبون به این راحتی! :o

خیلی از نقطه چین نویسی بدش می آید. درست برعکس من! و من هیچ وقت مراعاتش را نمی کنم. مگر این که کار به دعوا بکشد.

-         Ok! I surrender! حالا این یک بار هم ترجمه کن نقطه چین ها رو تا ببینم چی نوشتی.  قول می دم دفعه بعد روی این زبون مسلط باشم!

این راهم میدانم که برای دلخوشی من قول می دهد!  بهتر از خودم ایمان دارد که زبانی رسمی به نام زبان نقطه چین وجود ندارد! همه اینها را می دانم اما می گویم:

-        باشه ! اما فقط همین یک بارا؟؟؟!!!

-        Deal!

-        نوشته بودم حالت چطوره؟؟! !

کاملا مشخص است که عصبانی شده! اما به روی خودش نمی آورد. همیشه تمام سعی اش را می کند تا دلخوری هایش را به رویم نیاورد!

-        یعنی وسط صحبت جدی مون نوشتی حالت چطوره؟؟!!!

-        ب ل ه !

-        بی مقدمه می نویسد: راستی یادم رفته یک موضوع خیلی مهم رو بهت بگم؟!

-        چی رو؟ خب بگو!

-        ..............

-        چی؟؟؟؟!!!!!!!

طعم صدایش را شیطنت قرق کرده است ! J

-        ما که به این زبون همش صحبت می کنیم با هم! چطور ممکنه که جمله به این سادگی رو نتونی ترجمه کنی؟؟!!

خنده ام می گیرد از این مقابله به مثل ساده و سریع ! J

-        حالا تو هم یک بار ترجمه اش کن ببینم چقدر با ترجمه من مطابقت داره!

-        باشه اینم ترجمه اش: جزایر قناری جزایر خیلی زیبایی هستند!

-        یعنی چی؟؟!!!  داری من رو مسخره می کنی؟؟!! چه ربطی داشت به حرفامون ؟!

-        مگه تو این همه نقطه چین نوشتی داشتی من رو مسخره می کردی؟من یک بار این کار رو کردم اما تو مدام تکرار می کنی نوشتن هات رو!

از شدت غافلگیر شدن و عصبانیت نمی توانم خنده ام را کنترل کنم. J

نمی توانیم خنده مان را کنترل کنیم من و مخاطب خیالی ام! عبور می کنم خودآگاه از این همه خنده ناخود آگاه! 


پانویس1:
(دلم برای سطر به سطر نویسی تنگ شده است عجیب!!! می میرم برای این سبک نوشتن)

پانویس 2:

به این فکر می کنم که چقدر در طول روز، نقطه چین می نویسیم در گفت و گوهایمان، ما انسان ها! به خیال خودمان همه متوجه منظورمان می شوند. ولی فقط شخص خودمان نیت واقعی پنهان پشت نقطه ها را می فهمیم. برای یکدیگر توضیح نمی دهیم. سوء تفاهم می دود در روزگارمان. به زمین و زمان بد می گوییم که چرا این جوری شد. غافل از اینکه خودمان کردیم. خودمان نقطه چین نوشتیم. خودمان توضیح ندادیم. تازه! اگر مخاطبمان بخواهد که برایش کمی روشن تر صحبت کنیم، کلی داد و بیداد تقدیم فضای مکالمه می کنیم. یعنی: زبان به این واضحی که توضیح ندارد! می خواهم لهجه حرف زدنم با مخاطب خیالی ام و تمام مخاطب های واقعی ام خالی از نقطه چین باشد از این لحظه تا همیشه! می خواهم راحت حرف بزنم. می خواهم آنقدر جمله تکراری Take it easy? را مزه مزه نکند حس شنوایی ام! می خواهم بگویم........

پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388

از فروردین ۸۷ تا الان ، چقدر گذشته؟؟؟
آخرین پست اینجا رو می گم.... از اون موقعه دیگه رو تن اینجا ننوشتم.... 

یهو دلم واسه اینجا تنگ شد... واسه اون روزهایی که اینجا می نوشتم....  دلم خواست بیام و یه سر و دستی به اینجا بکشم.... خیلی خاک گرفته بود!!!!  

داشتم لیست لینک هامو نگاه می کردم ، خیلی ها رفتن! خیلی ها هنوز هستن... خیلی ها شاید دیگه منو یادشون نیاد..... ولی روزهای خوبی داشتم با شماها..... 

بازم می یام ... واسه نوشتن رو تن اینجا هنوز هم فرصت هست!!!!

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387

بازم یه سال دیگه به عمرم اضافه شد....

این همون عکس که پارسال گذاشتم برای آپدیتم....

یادش بخیر خیلی ها بهم گفتن روز تولد خوب نیست که یه همچین عکسی بزاری واسه پستت...

آخه اونا که خبر نداشتن........

دل من نرمترازجنس حریر..دلم از جنس بلور.گرتو راقصد شکستن باشد.سنگ بی انصافیست. یک تلنگر کافیست

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386

۶ ماه که اینجا نیومدم.

عجب روزگاری شده.

دیگه منم واسش ناز می کنم. بیچاره چقدر تنها شده.

                      

 

پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386

من در میان دستهای شب هنگام ؛ من در غبار نیلگون کوچه های تار ؛پائیز را دیدم . پائیز که با نشاطی تیره و غمگین در لابه لای شاخه ها میرفت و گم می شد . لیکن صدای گریه دختری که میلرزید از سرمای فصل زمستان را برایم ارمغان آورد . من سرزمین خلوت برفی بوستان خشک دنیا را نمی خواهم .           پائیز من برگردد.......

جمعه 21 اردیبهشت ماه سال 1386

 این قصه زندگی را بخوان و به دیگران بیاموز که عبرت بگیرند و بدانند زندگی چه با عشق و

 

چه بدون عشق تلخ و کشنده است.

 

بخوان به دیگران یاد بده،‌ که چشمها به دنبال زیباترین نقش زندگی هستند ولی من به دنبال از

 

دست رفته ها.... ،‌ و در نگاههای من حتما دیده اید که گمشده ای دارم .

 

و من می گویم این موجودات زمین و آسمان ای آدمهای خوشبخت و بدبخت ای سیه روزها و

 

سفید بختها این گم شده مرا پیدا کنید، زیرا بدون او نفسی از برم نمی آید و من...

 

 

پ.ن: دوباره تولد... یاد پارسال بخیر، همه تولدها انگار امسال کمرنگ شده..

وبلاگ  خاطرات مادرم 2 ساله شد...

یاد شب اول که اینجا نوشتم بخیر ....

 

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>

آرشیو:

تعداد بازدیدکنندگان : 78097


لوگوی من:

خاطرات مادرم

موزیک وبلاگ

لینک دوستان:

*
*
*
*
*
*
*