بدون عنوان

 

نام     
ایمیل  


 

تعداد بازدیدکنندگان : 116636

 

  
ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 2 اردیبهشت ماه سال 1390

 

 

باز هم ساعت هفت  

با امروز هفت ماه است 

رهگذر همیشگی 

یک سبد گل سرخ 

برای دختر همسایه هدیه می آورد 

رهگذر خاموشی 

که هنوز بعد ماه ها 

با اضطراب دلدادگی  

گلها را نثار پلکان خانه همسایه می کند و آرام 

می گریزد 

رهگذری که شعر می خواند و خیس از هجوم اشک هایش 

می گریزد 

و هنوز نمی داند 

دختر زیبای همسایه در ایوان پشتی خانه 

برای کودکش لالایی می خواند..... 

 

 

  

پ.ن: 

توی دنیای کوچیکی که توش تنفس می کنم، کوه های زیادی هست... ؛ اما هیچکدومش به هم نمیرسه! در ازاش آدم های زیادی داره که شاید چند سال پیش اهلیشون کرده باشی... همین که بهشون می رسی باید شونه هاتو بهشون هدیه کنی! 

 

پنجشنبه 16 دی ماه سال 1389

 

 

کسی می گفت:« بازی روزگار را نمی فهمم، من تو را دوست دارم، تو دیگری را، دیگری مرا، و ما تنهاییم»!

هرچه فکر می کنم، پرستوی خیالم بیشتر در سرزمین این تنهایی اوج می گیرد.

کاش مثل شازده کوچولو بودم؛ یکدل و باصفا! آنوقت انقدر نگاهم رمزآلود و زیرک بود که معنی همه ی رخدادها را می یافتم و فکر می کردم که ستاره ها به این دلیل می درخشند که هرکس بتواند روزی ستاره ی خودش را پیدا کند.

- سلام!

- سلام.

- من اینجام... زیر درخت سیب.

- تو کی هستی؟... وای که چقدر خوشگلی!

- من روباهم.

- بیا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دلم گرفته است.

- نمی توانم با تو بازی کنم. آخر هنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

- معذرت می خوام... آه... اهلی کردن یعنی چه؟

- اینجا دنبال چه می گردی؟

- دنبال آدم ها، من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

- اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه و دلبستگی. اگر تو مرا اهلی کنی مثل اینست که زندگیم با طلوع خورشید روشن شود. آن وقت، من صدای پاهای دیگر مرا وا می دارد که با عجله به درون لانه ام در زیر زمین بروم؛ اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی، مرا از لانه ام بیرون می کشد. یک چیز دیگر؛ نگاه کن! آن گندمزار را می بینی؟ من نان نمی خورم؛ به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد، و البته این موضوع جای تأسف دارد. اما موهای تو طلایی است. حالا اگر تو مرا اهلی کنی، فکر کن چه اتفاق جالبی می افتد! همین گندمزار طلایی، مرا به یاد تو می اندازد و صدای وزیدن باد در گندمزار را هم دوست خواهم داشت... . 

.  

.

پ.ن: آخرین بار کی اهلیت کرد؟ آخرین بار کی رو اهلی کردی؟

یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389

شهریار کوچولو گفت : بیا با من بازی کن نمیدانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت :نمیتوانم باهات بازی کنم .هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو پرسید : اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت : چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است...! 

آنوقت ها که شازده کوچولو می خواندم.به این قسمت که میرسیدم هی با خودم زمزمه می کردم : اهلی کردن ... ایجاد علاقه کردن... اما یاد چیزی نمی افتادم.انگار نمی فهمیدم... فقط می فهمیدم چیز قشنگیست اهلی کردن ! و این قسمت را دوباره و دوباره می خواندم.

 

روباه گفت : هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد!

شهریار کوچولو پرسید : رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت : این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.

این روزها برای من ، با تمام روزها دیگر  فرق می کرد ...  

 

روباه گفت : اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.

.................................….

  

روباه گفت :و اما  رازی که گفتم خیلی ساده است : جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی شود  دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

-         ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : ... به قدر عمریست که به پاش صرف کرده ام .

روباه گفت : آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند  اما تو نباید فراموشش کنی . تو تا همیشه نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی  !

.

.

چقدر این جمله  را دوست دارم. ولی چقدر ازش میترسم:

تو تا همیشه نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی ... 

 

 

پ.ن1:  وقتی همه به لبخند های بلند و طولانی و حرف های پر انرژی و پر از امید تو عادت کرده باشند ... دیگر جایی برای یک اخم کوچک حتی نداری ... کافی ست یک بار دلگیر باشی ... همه با تعجب نگاهت می کنند که از تو بعید است ... که تو چرا؟ ... آن وقت است که همین طوری به حفظ لبخند هات ادامه می دهی و کسی هم لازم نیست بفهمد توی دلت چه خبر است ... اصلن لزومی هم ندارد کسی بفهمد ... خودت که بدانی کافی ست  ... 

  

پ.ن2: حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن!!!

شنبه 1 آبان ماه سال 1389

نمی دانم رد خیال را در زندگی گم کرده ام؛ یا رد زندگی را در خیال!؟

 

مدام به خودم می گویم؛ قرار نیست همه چیز را حل کنی..!

 

قرار نیست پیش بینی کنی...

 

یک وقت هایی باید زد و همه پل های پشت سر را شکست...

 

باید خطر کرد ... یک وقت هایی هم باید نشست و نگاه کرد

 

الان مدتی است که حس میکنم، نشسته ام و نگاه می کنم.

 

دویدن هایم٬  دویدن نیست ... چیزی از نشستن و نگاه کردن کم ندارد!!

 

و حسی در درونم می گوید،‌ الان وقت نگاه کردن نیست. باید خطر کرد...

 

باید پرید  این همهمه های روزانه در سرم می چرخد و می چرخد و فکر میکنم٬

 

بهانه بی حال و حوصله بودن٬‌ ضعف و تهوع دوباره ام که تمام شود!

 

 ازکجا شروع کنم؟!

 

و این چهار تا کلمه٬ میتواند تا همیشه جلوی شروعش را بگیرد.

 

هروقت که ندانستم از کجا باید شروع کنم،

 

‌هیچ وقت شروع نکردم... دوستش ندارم

 

می خواهم به طبیعت اعتماد کنم و بگذارم کار خودش را بکند

 

اما نمی دانم الان طبیعت در پریدن است یا نشستن و نگاه کردن!؟

 

 

                                                  

 

 

پ.ن: باید یه دستی به اینجا بکشم، قالبش خیلی قدیمی شده، خیلی گل و بلبلی شده. دارم یه کارایی واسش می کنم!

       

 

<<               >> 

 

الهه ناز- بنان

نسا رضایی