خاطرات مادرم

*همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادته*


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 10 اسفند ماه سال 1385

دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم، از این شب تنگ دیر گاهی است که

 

در خانه همسایه ی من خوانده خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم تا

 

پی دنگ، دیر گاهی است که در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش

 

مانده ام، چشم به راه همه چشم و همه گوش، مست آن بانگ داده که می آید

 

نرم محو آن اختر شب‌تاب که می سوزد گرم مات این پرده ی شبگیر که می بازد

 

رنگ. آری این پنجره بگشای که صبح می درخشد این پرده تار می رسد از دل

 

خونین سحر بانگ خروس خنده ی روز که با اشک من آمیخته رنگ.

 

 

 

 

 

آرشیو:

تعداد بازدیدکنندگان : 39770


لوگوی من:

خاطرات مادرم

موزیک وبلاگ

لینک دوستان:

*
*
*
*
*
*
*