خاطرات مادرم

*همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادته*


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385

من اسیر شب شدم

من اسیر آن سیاهی شب

چه شبها که در انتظار تو در آن کوچه نشستم

بیاد آن شب سری بلند کن

بر این چهره درد آلوده نظری کن

 

من در آن شبهای سرد

در انتظار تو بودم

در آن شبهای سرد یخ پنجره ها بسته بود

چراغ خانه ها یکی یکی خاموش شد

در آن سیاهی شب

این من بودم که در انتظار تو بودم

بیاد آن شبهای سرد سری بلند کن

بر این چهره درد آلود نظری کن

 

بیاد آن شبی که در آن کوچه بودیم

اشک طبیعت چهره ما را خیس کرده بود

با دستهای یخ بسته و قلبی داغ بر تو

سلام کردم   سلام

ولی حالا

جای پای تو نسیت

دیگه چراغهای شب روشن نیست

بیان آن شبهای سرد سری بلند کن

براین چهره درد آلود نظری کن

 

دیگه روز شب فرقی نداره

دیگه واسه من تاریکی روشنی نداره

تاریکی تو قلب من خونه کرده

سیاهی رو تو قلب من آشیونه کرده

یادته می گفتی:

حالا وقته خوابه

ولی من بیدارم بیاد اون شبها عزادارم

بیاد اون شبهای سرد سری بلند کن

برا این چهره درد آلود نظری کن

 

ببین بی تو چه مردم

ببین دیگه شبها سو نداره

ستاره نور نداره

تو به من گفتی، ستاره شبی

ولی این ستاره نور نداره

امشب که شب مردنمه

از این کوچه گذر کن

بیاد اون شبهای سرد سری بلند کن

و بر چهره مرده من نظری کن

 

            

 

پ.ن: اینم از آخرین آپدیت سال ۸۵. سال نو مبارک. سال خوبی داشته باشید.

آرشیو:

تعداد بازدیدکنندگان : 39773


لوگوی من:

خاطرات مادرم

موزیک وبلاگ

لینک دوستان:

*
*
*
*
*
*
*