من اسیر شب شدم
من اسیر آن سیاهی شب شدم
چه شبها که در انتظار تو در ان کوچه نشستم
بیاد آن شب سری بلند کن
بر این چهره درد آلود نظری کن
من در آن شبهای سرد
در انتظار تو بودم
در آن شبهای سرد یخ ؛پنجره ها بسته بود
چراغ خانه ها یکی یکی خاموش شد
در آن سیاهی شب
این من بودم که در انتظار تو بودم
بیاد آن شبهای سرد سری بلند کن
بر این چهره درد آلود نظری کن
بیاد آر آن شبی که در آن کوچه بودیم
اشک طبیعت چهره ی ما را خیس کرده بود
با دستهای یخ بسته و قلب داغ به تو
سلام کردم ..... سلام
ولی حالا
جای پای تو نیست
دیگه چراغهای شب روشن نیست
بیاد آن شب سری بلند کن
بر این چهره ی درد آلود نظری کن
دیگه روز و شب فرقی نداره
دیگه واسه من تاریکی ؛روشنی نداره
تاریکی تو قلب من خونه کرده
سیاهی تو قلب من آشیونه کرده
یادته می گفتی ...
حالا وقته خوابه
ولی من بیدارم به یاد اون شبها عزادارم
بیاد اون شبهای سرد سری بلند کن
بر این چهره ی درد آلود نظری کن
ببین بی تو چه مردم
ببین دیگه شبهام سو نداره
ستاره نور نداره
تو به من می گفتی ؛ ستاره ی شبی ...
ولی این ستاره نور نداره
امشب که شب مردنمه
از این کوچه گذر کن
بیاد اون شبهای سرد سری بلند کن
و بر چهره ی مرده ی من نظر کن ................
سلام
دوست عزیز
شعر بسیار زیبایی بود
امیدوارم موفق باشی