* امروز یک روز از روز تولدت می گذرد. فصل شادمانی و در عین آن غم و رنج من آغاز می شود. بهار خرم و زیباست اما بهار زندگی من آن زمان است که در برابر چشمان سیاه و ژرف تو
می نشینم توبا نسیم نوازش آمیز آنها همچون برگهای بهاری؛ به جنبش و احتراز در می آئیم. امروز و هر روز و هر ثانیه و هر دقیقه ای که می گذرد غم و اندوه من بیشتر می شود هر روز که از بهار می گذرد و گلهای شادمانی دشتها و صحراها را شکوفا تر می سازد.
در دشت پریشان و بی آرام خاطر من جوانه های غم و نومیدی بارورتر می گردد. با تو رازها دارم در دل جهانی غم و رنج دارم اما در برابرت آرام و خاموشم .
وای و افسوس بر آن روز ها که بال و پر زنان چون بلبلان بهار از شاخسار حیاتم پر گرفتند و مرا چون درختی خشک و خزان زده بر جای نهادند.
یادته همچون شبنم بهاری بر گلبرگ خیال من طراوت و مستی می بخشد.
شبها را دوست می دارم چون که تو آن شبنم آرزوی منی که هر شبانگاهان بر گلبرگ خیالم
می نشینی و روز هنگام به دریای افقها سفر می کنی و آنگاه از من دور شوی و همچون دریای امواج در برابرم چهره می گشایی و مرا غرق این همه نور و جلال خود میسازی .
به من بگو تو کیستی ؟ از کدامین سرزمین آمده ای و چرا خاطر آرام مرا مشوش ساختی؟ سالها و روزهای بسیار به زندگی آرام و خاموشم خو کرده بودم . اما مپرس از آنروز..!!
از آنروز که با دیدارت آرام و قرارم را برای همیشه از دست دادم....
جالب و تاثیر گذار مینویسی
سلام مادر
اشهد الا الله الا تو
سبحان ربی العلی من و مادر بحمده
سبحان ربی العلی من و مادر...
دلش شکست
سبز بمونید و اوای شما پا بر جا
خب تولد خوبه مخصوصا اگه تولد عزیزترین کس زندگیت باشه. از طرف من هم تبریگ عرض دارید
سلام دوست من مرسی اط لطفتون...من هم به زودی لینکتون رو میزارم بین دوستانم... نوشته زیبایی بود..موفق باشید...
بسیار زیبابود لذت بردم موفق باشی آوا جان