وای که در این شب تلخ در این شب طولانی باید چگونه گذر کنم در این شب سرد میون ظلمت من می گذرم. چقدر تلخ است بی پناهی،غریب بودن ،تا
بی نهایت تنها بودن.
من آن رانده شده، که کوچه ها را پشت سر می گذارم تا به جایی رسم که ببینم غریبی از غربت می نالد و یاری از یاوری و من از دنیا.! این چشم ها که اینگونه بر من خیره می شوند،نمی دانند در پس این چهره رنگ پریده قصه تلخی از جدائیهاست این چشمها در جستجوی گمشده ای است و این اشک که در انذار شما فرو می ریزد از درد سوزش قلبی است که عمری سوخته و درونش خاموشی نیست و این لبهای بسته در قفل یک رازیست و این قدمهایی که لرزان و با احتیاط می رود و جاده بی پناهی را طی می کند . باید بر من خیره شوید، زیرا تاکنون انسانی همانند من ندیده اید که هر جا که قدم
می گذارد در میان مردم ،در داخل اتوبوس و در هیاهوی بازار بر روی گونه هایش دو قطره اشک جایگزین دو نگین باشد. بله درد بی کسی،درد طرد شدن از زندگی چشمها تبدیل به رویایی عظیم می شود. و هیچکس تنواند فهمید
نعره ی درد مرا زیرا که در گلو پنهان است فقط چشمهایم گویای آن است.
می توانم با شهامت گویم که بیزارم . من از همه کس بیزارم ،بیزارم از همه جا و بیزارم از همه دنیا . زیرا دنیا طردم نمود و زندگی شکستم داد و انسانها سوزاندن قلبم را....
من گریان
۶۲/۸/۳۰
۸:۲۵ دقیقه شب
سلام
واقعا نوشته قشنگی بود
ظاهرا خاطرات مادر شماست
قلمش حرف نداره
به من هم سری بزنی خوشحال میشم .
سلام
خیلی قشنگ بود
وبلاگتونم خیلی جالب و دیدنیه
موفق باشی
سلام به دوست عزیزم
چقدر شبیه من فکر میکنی !
راستش من هم همینطورم برای همین خلوت نشین شدم
من همیشه در آهنگهام همین تفکرات دیده میشه
به من حتما سر بزن
ارادتمند خلوت نشین
کسی از حال کسی آگه نیست
حالی نیست!
من در ایینه به خود می گویم:
حیف از بز!
آدمی مالی نیست!!!
.........................
..............
...
باران
سلامممممممممم
خیلی خوب بوووووووووووووووود
منم آپ کردم سر بزن خوشحال میشم
منتظرم
سلام عزیزم.نوشته شماراخواندم.پرشوربودوباموزیکی که گذاشته اید همخوانی جالبی داشت.به یاد نوشته ای از شریعتی افتادم که می گفت:درباغ بی برگی زادم ودرثروت فقرغنی گشتم.ازچشمه ایمان سیراب شدم
اما اومثل شماازهمه چیز وهمه کس بیزار نیست می گوید:درهوای دوست داشتن دم زدم
ودرآرزوی آزادی سربرداشتم
ودرباغ غرورقامت کشیدم
ازدانش طعامم دادندوازشعرشرابم نوشاندند...
زیبایی عشقم شدوبهانه ی زیستنم
حال می خواهم بگویم واقعیت هارابایدقبول کرد ولی تسلیم نشد.
عزیزم زندگی جاده ای است ناهموار وباپستی وبلندی بیشمار.
اما میدانی که درختی که درکوهستان می رویدمقاوم تراست.بزرگی می گوید:
توراآنقدردوست دارم که بیشترین دردهاو رنج هارابرایت آرزو میکنم.می خواهم مقاوم باشی.باقبول واقعیت های حتی تلخ زندگی وبا نوشتن جملات امیدبخش به خود ودیگران امیددهید.نمی خواهم درس اخلاق بگویم.باورکن خودم داغونم
امانمی خواهم کسی راپریشان ببینم.فعلا یاحق وتابعد./
عزیزم منظرم بنویسید وادامه دهید.مازنده به آنیم که آرام نگیریم.....
شرمنده یه مدت نبودم و سر نزدم ... شما خوبی؟
سلامممممممممم دوست عزیز
قشنگ بووووووووووووووود
من آپ کردم سر بزن خوشحال میشم
به این وبلاگ هم سر بزن
http://www.borowshooooo.blogfa.com
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت/ آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
سلام به شما
از اینکه به وبلاگم قدم نهادید متشکرم
وبلاگتون توپه
خیلی لذت بردم
موفق باشید
بای
سلام .. وبلاگ خودت به این قشنگی !!! دیگه جای حرف نمیزاره ... با تبادل لینک چطوری ؟؟؟
سلام .. وبلاگ خودت به این قشنگی !!! دیگه جای حرف نمیزاره ... با تبادل لینک چطوری ؟؟؟
ایول خیلی هال کردم خیلی دوست دارم باهات بیشتر آشنا شم چون تو مثل خودمی من امین ۱۸ تب
سلاممممممممممم
موافقم با تبادل لینک
موفق باشی
سلام
وبلاگ زیبایی داری از اینکه به من سر زدی متشکرم...
سلام وبلاگ قشنگی داری مهربون .
بازم می یام ولی یه کم دیرتر .
خداحافظ
سلام آوا ... من و شما با هم آپ کرده بودیم ولی شما هنوز آپ نکردید .. نگران شدم !!! منتظر هستم ، تشریف بیارید .
بعضی وقتا من هم اینجوری شدم .....هر کی نوشته ...هر جا نوشته ووونوشتش محدود به زمان نیست....
موفق باشی
آوای عزیز سلام
بخاطر داشتن چنین وبلاگی بهت تبریک می گم